سلام بر همه
مدتی است به دلیل مشغلههای تحصیلی، کمتر فرصت نوشتم در این وبلاگ را پیدا میکنم.
حالا بی مناسبت نیست به خاطر رفع خستگی، داستان کوتاهی از نوشتههای پسرعموی نازنینم آقای پویا نعمتاللهی را با هم بخوانیم. من که از خواندنش خیلی لذت بردم. امیدوارم شما هم خوشتان بیاید.
=======================================
در را بستم. هنوز از آن اطاق صدای خداحافظی مهمانها میآمد. بعضیها هم نشسته بودند و با هم حرف میزدند. صدای ضبط صوت بلند بود و نمیگذاشت بفهمم در مورد چی حرف میزنند. حتما داشتند در مورد من صحبت میکردند.
اطاق حجلهی ما مثل بقیه اطاقهای خانه، ساده و سنتی بود. با آنکه سعی کرده بودند به خاطر مراسم زفاف تا حدودی آبرومندترش کنند، ولی باز هم جلوهی محقرش توی چشم میزد.
خودم توی چند تا فیلم دیده بودم که اطاقهای حجله، خیلی باشکوه و پر زرق و برق هستند. علاوه بر اثاث خود اطاق، ابزار کار امشب هم فراهم بود. دو دست رختخواب عریض که جفت هم پهن شده بود با دو تا متکای سوسیسی بزرگ و ملافهی سفید روی رختخوابها و یک ملافهی زاپاس٫
زهرا با لباس عروس گوشهی اطاق ایستاده بود و من را نگاه میکرد. چه شرم دخترانهای توی چشمهاش بود. لباس دامادی خودم هم به تنم زار میزد. از صبح یکریز روی پا بودم. بوی گند عرق تنم را حس میکردم. پیش خودم گفتم اگر بخواهم با این وضع کاری کنم که ممکن است زهرا حالش به هم بخورد.
دیروز عمویم بهم هشدار داد که توی حجله نباید وقت را از دست بدهم. تا رسیدم، حمله کنم. بعدش هم قاهقاه خندید.
موقع خندیدن دیدم که بیشتر دندانهایش سیاه و کرم خوردهاند. بیچاره زن عموم چقدر مرده که بغل عموم میخوابه.
همه فامیل و آشناها میدانند که من بچه کمرویی هستم. از اولش همینجوری بودم. موقعی که پشت لبهایمان سبز شده بود، من ترجیح میدادم که به جای دختربازی و هیزبازی درآوردن، برای بیسوادهای محل نامه بنویسم تا برای آشناهاشون پست کنند.
اهل محل میگویند آنباری که شهرداری آمد و کوچهامان را آسفالت کرد، به خاطر نامهای بود که من از طرف محل برای شهردارمان نوشته بودم. ولی نمیدانم چرا جواب نامهای که از طرف کبری خانم برای رییسجمهور نوشتم هنوز نیامده. خوب! رییسجمهور هم یکی مثل شهردار محل خودمان است دیگه. چه فرقی داره؟ فوقش حقوق این یکی از اون یکی بیشتر باشد. عملهی دولت مثل خود دولته. این را مستاجر حسن اینا میگفت.
راستی الان حسن کجاست؟ غلط نکنم با بچه های محل دور هم جمعاند و دارند در مورد من حرف میزنند. حتما یکیشان دستاش را محکم مشت میکند و نشان بقیه میدهد و همه میخندند. یا شاید اصلا همین حسن، کمی روی زانوهایش خم شده و دست چپش را مثل علامت “های هیتلر” راست نگه داشته و دست راستش را به کمر سیخکردهاش زده و باسنش را جلو و عقب میبرد و همگی ریسه میروند.
نگاهم به زهرا افتاد که نمیدانم از کجا یک دست لباس راحتی توی دستش گرفته بود به من نگاه میکرد. گمان کنم رویش نمیشد جلوی من لباساش را دربیاورد. پرسیدم که لباس را از کجا آورده. به آرامی گفت که برایمان زیر تشکها لباس راحتی گذاشتهاند. تشک را که کنار زدم دیدم یک پیژامهی تازهدوخت آنجا هست. ولی جایی نداشتیم که لباسهایمان را عوض کنیم.
من هم رویم نمیشد جلوی زهرا این کار را کنم. به زهرا گفتم که پشتمان را به هم کنیم و لباسهامان را عوض کنیم. قبول کرد. پشتمان را به هم کردیم. از صدای خشخش لباس عروس فهمیدم که شروع کرده.
معلوم بود با چه عجلهای این کار را میکرد. ولی هرچقدر هم که سریع بود، باز هم تعویض لباسهای من خیلی زودتر تمام میشد. لباسم را که عوض کردم باز هم از پشت سرم صدا میآمد. هنوز مشغول بود. وسوسه شدم که به عقب سرم نگاه کنم و هیکل زنم را ببینم. خجالت کشیدم.

یاد حرفهای برادر بزرگم افتادم. ۹ سال از من بزرگتر بود. توصیه میکرد که توی حجله خشونت به کار نبرم. یک چیزهایی در مورد اهمیت اولین رابطه با زن آدم میگفت و اینکه اگر توی حجله و دفعه اول بد شروع کنیم، اونوقت تا آخر زندگیمان دیگر زنمان لذت نمیبرد. یک سری چیزهای دیگر هم گفت که الان یادم نمیآید.
موقع حرف زدن یک جوری بود که انگار همین الان خودش میخواهد برود حجله. چه آبی از لب و لوچهاش راه افتاده بود.
فکر کرده هیچکس از ماجرای خودش با اون زنیکهی عوضی خبر ندارد. همون که قبلا تو محلهمان بود و یک بار داداشم را دربستی کرایه کرده بود. نمیدانم از چی این داداشم خوشش آمد که بهش پیله کرد. اگر از ترس فامیلهای زنش نبود که الان زنداداشم را راهی خانهی باباش کرده بود.
خودم که یک بار بیهوا دم در اطاق داداشم رفته بودم، دیدم که ماهواره را روی اونجور کانالها تنظیم کرده بود. از صداهای توی تلویزیون فهمیدم.
حالا من چقدر بدبخت بودم که این داداشم میخواست به من درس بدهد.
صدا قطع شد. هردومان عقب گرد کردیم. زهرا یک لباس خواب رنگی پوشیده بود. من هم یک زیر شلواری راه راه با عرقگیر تنم بود.
اولین بار بود که زهرا را توی همچین لباسی میدیدم.
کل مدت زن گرفتن من از ۳ ماه بیشتر نشد….
…. یک ماهاش را که با مادر و خواهرم دوره افتاده بودیم خانهی مردم. بعدش که زهرا را پسند کردم تا ما تحقیق کنیم و آنها تحقیقات کنند و برویم خواستگاری رسمیتر و شیرینیخوران و بعلهبرون و نامزدی و خرید عقد و عروسی، شد دو ماه که اصلا فرصت نکردیم چند کلام حرف حسابی بزنیم. حالا هم که باید پیش هم میخوابیدیم و از اون کارها بکنیم تا به قول عموماینا، مردم به من نگویند بیعرضه و بیلبهکمرخورده و نامرد!!!!
اگر مادرم از همان اول به حرفام گوش داده بود و اکرم را برایم میگرفت، دیگر الان این همه مصیبت نداشتم. از بچگی تا همین چند سال قبل توی همین محل همسایه بودیم و با همدیگر بزرگ شدیم. رویمان به هم باز بود. تا اینکه پدر اکرم سهامدار همان کارخانهای شد که تویش کار میکرد. وضعشان یک مدتی خوب شد و رفتند یک محل دیگر.
بماند که بعدش از طرف یک جایی آمدند و کارخانه را به ورشکستگی انداختند و همهی کارگرها را اخراج کردند. بابای اکرم هم جزوشان.
مادرم می گفت اگر اکرم را بگیری مجبور میشوی خرج بابا و ننه و برادر و خواهرهای اکرم را هم بدهی.
ولی خودم میدانستم که چرا مادرم با اکرم زیاد موافق نبود. به گوشم رسیده بود که مادرم یواشکی یکی از زنهای فامیل را فرستاده تا به عنوان تحقیق از همسایههای اکرم اینا در موردشان توی محل جدید پرسوجو کند. یکی از همسایهها گفته بود که اکرم زیادی اجتماعی است و خیلی دختر شادی است. مادرم هم همین جمله را بهانه کرده بود که اکرم نانجیب شده.
«دختر که نباید شاد باشه. دختری که نیشاش باز باشه حتما بندتنبوناش هم شله!»
زهرا روی رختخواب نشسته بود و داشت مثلا اطراف را نگاه میکرد. ولی فهمیدم که دارد من را دید میزند. روی هم رفته دختر بدقیافهای نبود. هیکل متوسطی داشت. مادرم میگفت که دستپخت خوبی دارد.
خواهر کوچیکهی زهرا برایم لو داده بود که یک بار مادرم و خواهرم چند کیلو سبزیقرمه سر راه گرفتهاند و بردهاند خانهی آنها و به بهانهی سر زدن، بساط سبزی پاک کردن را پهن کردهاند تا ببینند زهرا چطوری سبزیها را پاک میکند. {بقیه در ادامه مطلب}…..
ادامه مطلب »