تیتر

آقای افشین کریمی‌فرد در کتاب خود به نام «داشت می‌میرد»، سعی کرده‌اند تیتری برای تصویر زیر انتخاب کنند:

untitled

برای کدام روز آینده چیزی هست

برای روز آینده کدام چیزی هست

برای آینده‌ی چیزها کدام روزی هست

برای کدام آینده چیزی در روزی هست

برای آینده‌ی کدام روز چیزی هست

برای چیزی در آینده کدام روزی هست

برای کدام چیز در آینده روزی هست

برای روزی در کدام آینده چیزی هست

پی نوشت: حالا واقعا شما کدامیک از این تیتر ها را انتخاب می کنید؟

خاطرات دلبرکان غمگین من

آبان ماه ۱۳۸۷ بود که کتاب «گابریل گارسیا مارکز» با عنوان «خاطرات دلبرکان غمگین من» در ایران منتشر و البته به‌سرعت هم جمع‌آوری شد.

عنوان اصلی کتاب، «خاطرات فاحشگان غمگین من» است و می‌توانید متن ترجمه از روی نسخه‌ی زبان اصلی را از این‌جا دانلود کرده و مطالعه نمایید.

مارکز

حجله (داستان کوتاه)

سلام بر همه

مدتی  است به دلیل مشغله‌های تحصیلی، کم‌تر فرصت نوشتم در این وبلاگ را پیدا می‌کنم.

حالا بی مناسبت نیست به خاطر رفع خستگی، داستان کوتاهی از نوشته‌های پسرعموی نازنینم آقای پویا نعمت‌اللهی را با هم بخوانیم. من که از خواندنش خیلی لذت بردم. امیدوارم شما هم خوشتان بیاید.

=======================================

در را بستم. هنوز از آن اطاق صدای خداحافظی مهمان‌ها می‌آمد. بعضی‌ها هم نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. صدای ضبط صوت بلند بود و نمی‌گذاشت بفهمم در مورد چی حرف می‌زنند. حتما داشتند در مورد من صحبت می‌‌کردند.

اطاق حجله‌ی ما مثل بقیه اطاق‌های خانه، ساده و سنتی بود. با آنکه سعی کرده بودند به خاطر مراسم زفاف تا حدودی آبرومندترش کنند، ولی باز هم جلوه‌ی محقرش توی چشم می‌زد.

خودم توی چند تا فیلم دیده بودم که اطاق‌های حجله، خیلی باشکوه و پر زرق و برق هستند. علاوه بر اثاث خود اطاق، ابزار کار امشب هم فراهم بود. دو دست رختخواب عریض که جفت هم پهن شده بود با دو تا متکای سوسیسی بزرگ و ملافه‌ی سفید روی رختخواب‌ها و یک ملافه‌ی زاپاس٫

زهرا با لباس عروس گوشه‌ی اطاق ایستاده بود و من را نگاه می‌کرد. چه شرم دخترانه‌ای توی چشم‌هاش بود. لباس دامادی خودم هم به تنم زار می‌زد. از صبح یک‌ریز روی پا بودم. بوی گند عرق تنم را حس می‌کردم. پیش خودم گفتم اگر بخواهم با این وضع کاری کنم که ممکن است زهرا حالش به هم بخورد.

دیروز عمویم بهم هشدار داد که توی حجله نباید وقت را از دست بدهم. تا رسیدم، حمله کنم. بعدش هم قاه‌قاه خندید.

موقع خندیدن دیدم که بیشتر دندان‌هایش سیاه و کرم خورده‌اند. بیچاره زن عموم چقدر مرده که بغل عموم می‌خوابه.

همه فامیل و آشنا‌ها می‌دانند که من بچه کم‌رویی هستم. از اولش همین‌جوری بودم. موقعی که پشت لب‌هایمان سبز شده بود، من ترجیح می‌دادم که به جای دختر‌بازی و هیز‌بازی در‌آوردن، برای بی‌سوادهای محل نامه بنویسم تا برای آشنا‌هاشون پست کنند.

اهل محل می‌گویند آن‌باری که شهرداری آمد و کوچه‌امان را آسفالت کرد،  به خاطر نامه‌ای بود که من از طرف محل برای شهردارمان نوشته بودم.  ولی نمی‌دانم چرا جواب نامه‌ای که از طرف کبری خانم برای رییس‌جمهور نوشتم هنوز نیامده. خوب! رییس‌جمهور هم یکی مثل شهردار محل خودمان است دیگه. چه فرقی داره؟ فوقش حقوق این یکی از اون یکی بیشتر باشد. عمله‌ی دولت مثل خود دولته. این را مستاجر حسن اینا می‌گفت.

راستی الان حسن کجاست؟ غلط نکنم با بچه های محل دور هم جمع‌اند و دارند  در مورد من حرف می‌زنند. حتما یکی‌شان دست‌اش را محکم مشت می‌کند و نشان بقیه می‌دهد و همه می‌خندند. یا شاید اصلا همین حسن، کمی روی زانوهایش خم شده و دست چپش را مثل علامت “های هیتلر” راست نگه داشته و دست راستش را به کمر سیخ‌کرده‌اش زده و باسنش را جلو و عقب می‌برد و همگی ریسه می‌روند.

نگاهم به زهرا افتاد که نمی‌دانم از کجا یک دست لباس راحتی توی دستش گرفته بود به من نگاه می‌کرد. گمان کنم رویش نمی‌شد جلوی من لباس‌اش را دربیاورد. پرسیدم که لباس را از کجا آورده. به آرامی گفت که برایمان زیر تشک‌ها لباس راحتی گذاشته‌اند.  تشک را که کنار زدم دیدم یک پیژامه‌ی تازه‌دوخت آنجا هست. ولی جایی نداشتیم که لباس‌هایمان را عوض کنیم.

من هم رویم نمی‌شد جلوی زهرا این کار را کنم. به زهرا گفتم که پشتمان را به هم‌ کنیم و لباس‌هامان را عوض کنیم. قبول کرد. پشتمان را به هم کردیم. از صدای خش‌خش لباس عروس فهمیدم که شروع کرده.

معلوم بود با چه عجله‌ای این کار را می‌کرد. ولی هرچقدر هم که سریع بود، باز هم تعویض لباس‌های من خیلی زودتر تمام می‌شد. لباسم را که عوض کردم باز هم از پشت سرم صدا می‌آمد. هنوز مشغول بود. وسوسه شدم که به عقب سرم نگاه کنم و هیکل زنم را ببینم. خجالت کشیدم.

یاد حرفهای برادر بزرگم افتادم. ۹ سال از من بزرگتر بود. توصیه می‌کرد که توی حجله خشونت به کار نبرم. یک چیزهایی در مورد اهمیت اولین رابطه با زن آدم می‌گفت و اینکه اگر توی حجله و دفعه اول بد شروع کنیم، اونوقت تا آخر زندگی‌مان دیگر زن‌مان لذت نمی‌برد. یک سری چیزهای دیگر هم گفت که الان یادم نمی‌آید.

موقع حرف زدن یک جوری بود که انگار همین الان خودش می‌خواهد برود حجله. چه آبی از لب و لوچه‌اش راه افتاده بود.
فکر کرده هیچکس از ماجرای خودش با اون زنیکه‌ی عوضی خبر ندارد. همون که قبلا تو محله‌مان بود و یک بار داداشم را دربستی کرایه کرده بود. نمی‌دانم از چی این داداشم خوشش آمد که بهش پیله کرد. اگر از ترس فامیل‌های زنش نبود که الان زن‌داداشم را راهی خانه‌ی باباش کرده بود.

خودم که یک بار بی‌هوا دم در اطاق داداشم رفته بودم، دیدم که ماهواره را روی اونجور کانال‌ها تنظیم کرده بود. از صداهای توی تلویزیون فهمیدم.

حالا من چقدر بدبخت بودم که این داداشم می‌خواست به من درس بدهد.

صدا قطع شد. هردومان عقب گرد کردیم. زهرا  یک لباس خواب رنگی پوشیده بود. من هم یک زیر شلواری راه راه با عرقگیر تنم بود.

اولین بار بود که زهرا را توی همچین لباسی می‌دیدم.

کل مدت زن گرفتن من از ۳ ماه بیشتر نشد….

…. یک ماه‌اش را که با مادر و خواهرم دوره افتاده بودیم خانه‌ی مردم.  بعدش که زهرا را پسند کردم  تا ما تحقیق کنیم و آنها تحقیقات کنند و برویم خواستگاری رسمی‌تر و شیرینی‌خوران و بعله‌برون و نامزدی و خرید عقد و عروسی، شد دو ماه که اصلا فرصت نکردیم چند کلام حرف حسابی بزنیم. حالا هم که باید پیش هم می‌خوابیدیم و از اون کارها بکنیم تا به قول عموم‌اینا، مردم به من نگویند بی‌عرضه و بیل‌به‌کمر‌خورده و نامرد!!!!

اگر مادرم از همان اول به حرف‌ام گوش داده بود و اکرم را برایم می‌گرفت، دیگر الان این همه مصیبت نداشتم. از بچگی تا همین چند سال قبل توی همین محل همسایه بودیم و با همدیگر بزرگ شدیم. روی‌مان به هم باز بود. تا اینکه پدر اکرم سهامدار همان کارخانه‌ای شد که تویش کار می‌کرد. وضع‌شان یک مدتی خوب شد و رفتند یک محل دیگر.

بماند که بعدش از طرف یک جایی آمدند و کارخانه را به ورشکستگی انداختند و  همه‌ی کارگر‌ها را اخراج کردند. بابای اکرم هم جزوشان.

مادرم می گفت اگر اکرم را بگیری مجبور می‌شوی خرج بابا و ننه و برادر و خواهرهای اکرم را هم بدهی.

ولی خودم می‌دانستم که چرا مادرم با اکرم زیاد موافق نبود. به گوشم رسیده بود که مادرم یواشکی یکی از زن‌های فامیل را فرستاده تا به عنوان تحقیق از همسایه‌های اکرم اینا در موردشان توی  محل جدید پرس‌وجو کند. یکی از همسایه‌ها گفته بود که اکرم زیادی اجتماعی است و خیلی دختر شادی است. مادرم هم همین جمله را بهانه کرده بود که اکرم نانجیب شده.

«دختر که نباید شاد باشه. دختری که نیش‌اش باز باشه حتما بند‌تنبون‌اش هم شله!»

زهرا روی رختخواب نشسته بود و داشت مثلا اطراف را نگاه می‌کرد. ولی فهمیدم که دارد من را دید می‌زند. روی هم رفته دختر بدقیافه‌ای نبود. هیکل متوسطی داشت. مادرم می‌گفت که دستپخت خوبی دارد.

خواهر کوچیکه‌ی زهرا برایم لو داده بود که یک بار مادرم و خواهرم چند کیلو سبزی‌قرمه سر راه گرفته‌اند و برده‌اند خانه‌ی آن‌ها و به بهانه‌ی سر زدن، بساط سبزی پاک کردن را پهن کرده‌اند تا ببینند زهرا چطوری سبزی‌ها را پاک می‌کند. {بقیه در ادامه مطلب}…..

ادامه مطلب »

مزخرفات ذهنم

هر از گاهی دل ادم از عالم و ادم میگیره! چرا ؟ نمیدونم

میگن فکر کردن خوبه اما من فکر میکنم بعضی ها بجای اینکه فکر کنن باید زندگی کنن !

ناراحت میشم از اینکه ادمی که سالهاست منو میشناسه یک هو به این نتیجه برسه که من دماغمو باید عمل کنم!تعجبم از اینه که چرا یک دفعه به این نتیجه میرسن ! مطمئنا تحت تاثیر صحبت های دیگران نبوده!

تعجب میکنم از ادم هایی که به راحتی میشه فکرشون مشغول کرد!

می ترسم از ادم هایی که ارزش هاشون یک شبه عوض میشه …

هر از گاهی فقط باید خندید و به اینده امیدوار بود.

می ترسم از اینکه ادم های دور و برم که قبلا من براشون ارزش های قابل قبولی داشتم که منو انتخاب کردن یک روز با تغیر ارزش های ذهنی شون فقط منو تحمل کنن.

بدون عنوان

نمیدونم چرا حال خوش نیست…

از بعضی ادما خوشم نمیاد

 از بعضی از ادم ها خوشم نمیاد …

دخترایی که چادری هستن و فکر میکنن چشم و ابروشون خیلی قشنگه همه هم دارن نگاهشون میکنن

از مردایی که همیشه حرف از حقوق زن ها میزنن و ادعاشون میشه صاحب نظرن ولی زن هاشون همیشه در عذابن

از مردایی که کچلن و ریش میزارن ادعای خدا و پیغمبریشون میشه

از خانوم هایی که اول صبح بدون دلیل غر میزنن

از مردایی که بوی جا سیگاری میدن

از جوونایی که تا میخوان حرفی بزنن میگن آقا گفته!

از دختر هایی که فکر میکنن زمین باز شده و همیشه از خودشون یا از شوهرشون تعریف میکنن

از خانوم هایی که فکر میکنن همه به شوهرش نظر دارن!

از ادمایی که در برخورد اول به مارک کفش ادم توجه میکنن بعد سلام میکنن

از ادم هایی که فکر میکنن اصلیتشون تهرانی و لهجه ندارن

از ادم هایی که نگاهشون تیزه

از ادم هایی که به راحتی در مورد هم قضاوت میکنن

سهراب

اهل کاشانم. روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.

مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان. و خدایی که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده ی من. من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف. سنگ از پشت نمازم پیداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته ی سرو. من نمازم را، پی تکبیرة الاحرام علف می خوانم، پی قد قامت موج. کعبه ام بر لب آب کعبه ام زیر اقاقی هاست. کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر. حجر الاسود من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود. چه خیالی، چه خیالی، . . . می دانم پرده ام بی جان است. خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.
اهل کاشانم. نسبم شاید برسد به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک سیلک. نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد. پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف، پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی، پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود، مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد. پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند. مرد بقال ازمن پرسید:
چند من خربزه می خواهی ؟ من ازاو پرسیدم:
دل خوش سیری چند ؟

ادامه مطلب »

زندگی …

resized-238483

همیشه دوست داشتم زندگی ارومی داشته باشم یک مشکلی که همیشه همراهم بود راضی بودن به حداقل هاست من یک خونه بزرگ نمیخوام پول زیاد مقام بالا .. هیج کدوم راضیم نمیکنه … من دنبال یک زندگی تو یک خونه کوچیک یک جای ارومم دوست ندارم مثل اکثر ادما نصف عمرم تلاش کنم برا بدست اوردن چیزهای زیبا  در حسرت بودن و زمانی چشم هامو باز کنم ببینم همه چی دارم و هیچی ندارم … این زندگی حداقل ی برای من ارزش داره چون میدونم ادم ها اینقدر راحت مشغول زندگی میشن که همه چی رو فراموش میکنن متعلقات و دارایی ها ادم مشغول میکنه اینقدر مشغول میشیم که خودمونم فراموش میکنیم … مصرف گرایی یعنی:برابر دانستن خوش بختی  شخصی با خرید دارایی‌های مادی و مصرف ان. این تعریف یعنی نابودی زندگی به همین سادگی … ادم های دور و برم هر از گاهی باعث ناراحتیم میشن من دوست دارم جور دیگه ای زندگی کنم … برای من خوانواده اولین رکن زندگی نه خونه سی صد متری برای من  آرامشی که در کنار ادم هایی که دوستشون دارم رکن زندگی نه سوار شدن ماشین صد میلیونی … میترسم … میترسم از چیز هایی که اصول شده برا مردم ما  اینکه حتی فکر کردن به تغییر اصول یک جور گناه شده … دوست ندارم به سادگی عادت کنم به چیزایی که ازارم میدن نمیدونم شاید باید همراه شد با ادما! شاید باید چشم ها رو ببندم همراه مسیر بقیه قدم بزارم…

ادامه مطلب »

چگونه رتبه وبلاگ یا وبسایتمان در گوگل (گوگل پج رانک page rank google) افزایش دهیم؟

رتبه صفحه (به انگلیسی: PageRank) به فناوری گفته می‌شود که طبق آن موتورهای چگونه رتبه وبلاگ یا وبسایتمان در گوگل (گوگل پج رانک page rank google) افزایش دهیم؟نظیر گوگل وب‌گاه‌هایی که بازدید بیشتری داشته‌اند را در رده‌های بالاتری نسبت به بقیه قرار می‌دهد. به این ترتیب کاربرانی که کلمه خاصی را جستجو می‌کنند می‌توانند ابتدا وب‌گاه‌هایی را مشاهده کنند که هم ارتباط بیشتری به خواسته آن‌ها دارد و هم بازدید بیشتری داشته‌است.
موتورهای جستجو رتبه صفحه را با استفاده از تعداد یافته‌های خود در سایتهای اینترنتی نیز محاسبه می‌کنند که این امر باعث شد تا انگیزه‌هایی همچون «بمب گوگلی» نیز پدید اید ناگفته نماند که هدف از ساختن «بمب‏های گوگلی» بالاتر رفتن رتبه یک وبلاگ یا وب‌گاه در موتور جستجوی گوگل می‌باشد که معمولاً با همکاری عده زیادی از افراد ایجاد می‌شود.

page rank google به عوامل مختلفی بستگی دارد ،که به ترتیب مهم بودن آن عبارت اند از :
۱- مطالب آن در رابطه با موضوع مورد جستجو
۲- موتورهای جست و جو اهمیت صفحات وب را بر اساس میزان لینک به آن طبقه بندی می کنند .
۳- چنانچه لینک بیشتری در سایر پایگاه ها ثبت کنید رتبه بالاتری کسب خواهید کرد .
۴- تبادل لینک بین سایت های هم خانواده یعنی سایت هایی که موضوع مشابهی دارند ، موجب افزایش رتبه در موتورهای جست و جو خواهد شد .
۵- شرکت در بحث های رایج در تالارهای بحث و تبادل نظر ، گفتمان و یا گفت و گو و درج لینک در محل امضا یا در متن بحث به افزایش رتبه شما موتورهای جست و جو کمک موثری خواهد نمود.

ادامه مطلب »

احمدی نژادیسم

عدالت برای من یک معنا دارد:قرار گرفتن هر چیز سر جای خود…

ahmadinejad-model1

چند سالیست مکتبی در این کشور بصورت گسترده تر از قبل رایج شده مکتبی که از دل جامعه ایرانی منشا گرفته , احمدی نژادیسم…

مکتبی که مردم را برای خطاهای بزرگ با خود همراه کرده,  بنام عدالت.

مردم را در مقابل مردم قرار می دهد و حکومت می کند, همانند خلفای قدیم با پرداخت پول به مردم انها را جیره خوار خود می کند و خود را ولی نعمت انها…

ادامه مطلب »